تکیه بر باد!

بعد از اتمام تحصیلم در ایران به کمک زنده‌یاد دکتر نیکرو که از دوستان دوران تحصیل مرحوم پدرم بود و در آن زمان ریاست مرکز روانپزشکی رازی(امین آباد) را به عهده داشت قرار شد در این مرکز به عنوان روانشناس مشغول کار شوم. به ضرورت حال و هوای جوانی سری پرشور داشتم و فکر میکردم با خدماتم دنیا را از عدل و داد ومهربانی پر خواهم کرد! به همین دلیل اصلآ عین خیالم نبود که برای رفتن به محل کار و بازگشت به خانه هر روز باید فاصله تهران تا شهرری و برعکس را  طی کنم. فقط به خدمت کردن فکر می‌کردم و بس.

ادامه نوشته

انفراد

ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلایی رنگش می‌ترکید* 
 
و تنهایی سرنوشت نیست؛ سرانجام است. فضیلت نیست؛ مصیبتی است که ناخواسته به آن دچار می‌شوی.
با اینهمه، همیشه تنهائیت را با کسی قسمت کن که از سهمی که می‌برد راضی باشد.
.
.
.

و من مگر چقدر سهم می‌خواستم؟ 


*قسمتی از شعر زیبای«تنهایی ماه» سروده زنده‌یاد فروغ فرخزاد
متن کامل شعر در«ادامه مطلب»

ادامه نوشته

فصلی نو

اولین فصل امسال مصادف شد با اولین فصل زندگی مشترک خانم و آقای بهروان راد، تکتم و جعفر. برای این دو دوست جوان از درگاه حضرت حق سعادت و شادی طلب می‌کنم و امیدوارم به مدد مولی سالیان سال در کنار هم زندگی خوب و محبت‌آمیزی که شایسته‌شونه داشته باشن.

پرتقال فروش هم پیدا شد!

فکر بد نکنین؛ چاقو برای بریدن کیکه!

فکر بد نکنین؛ چاقو برای بریدن کیکه!

(ضمنآ عکس رو هم از Google Images کش رفتم!)


اگه شانس داشتیم که...


امروز دوم آوریل برابر با سیزدهم فروردین، هوای مونتریال بعد از چند ماه سرما به شکل غافلگیرکننده‌ای گرم و عالی شد. صبح که رفتم بیرون دیدم همه با لباس‌های تابستونی دارن قدم میزنن و از کاپشن و کلاه و شال گردن خبری نیست. حس خوبی داشتم و خصوصآ به این دلیل که امروز سیزده‌بدر بود و برای عید پاک هم تعطیل رسمی، دلم نمی‌خواست خونه بمونم. اکثر دوستان هم چهار روز تعطیلی رو رفتن مسافرت یا از قبل برنامه سیزده‌بدر گذاشتن. اصلآ فکرشم نمی‌کردم که امروز هوا انقدر خوب باشه. اینجا چون به مناسبت نوروز تعطیل نیست اکثرآ سیزده‌بدر مصادف میشه با روزهای کاری و به همین دلیل ایرانی‌ها میندازنش به اولین شنبه یا یکشنبه‌ای که به سیزدهم نزدیکتره که یه جورایی قلابی به نظر میاد! حساب کنین چهاردهم یا پونزدهم فروردین آدم بره که سیزده رو در کنه! امسال اما مصادف شد با تعطیلی روز جمعه به مناسبت عید پاک.

در مونتریال چند آشپزخونه مجانی هست که برای افراد بی‌خانمان و فقیر و ازکارافتاده غذای مجانی درست می‌کنن. از سالی که اومده بودم دلم می‌خواست یه بار برم و توی یکی از این آشپزخونه‌ها غذا بخورم! اشکال اینجاست که تعدادشون محدوده و اینطوری نیست که در هر محله‌ای یک آشپزخونه باشه. هوا خوب بود و تنها یک ماجراجویی دبش زیبایی روز رو بیشتر می‌کرد!

فکر کردم و دیدم بهترین پا برای این قبیل کارها دوست کانادائیم نانسیه که سالها پیش هم یه روز برای تجربه با هم رفتیم گدایی! بهش زنگ زدم و جریانو گفتم. از پیشنهادم خیلی خوب استقبال کرد و گفت باید لباسهای کهنه و رنگ و رو رفته بپوشیم! قرار گذاشتیم و با «لباس مبدل» رفتیم که ناهار مجانی بخوریم. نزدیک‌ترین آشپزخونه با مترو چهل و پنج دقیقه از مرکز شهر فاصله داره و باید سه تا مسیر عوض می‌کردیم و کلی هم پیاده‌ رفتیم تا رسیدیم به جای مورد نظر. یک صف طولانی از افراد بی‌بضاعت جلوی در تشکیل شده بود تا جا که خالی شد به نوبت برن برای ناهار. معمولآ در این قبیل آشپزخونه‌ها سوپ و نون میدن اما به مناسبت‌های خاص ازجمله تولد حضرت مسیح، سال نو و عید پاک غذاهای بهتر و مفصل‌تری می‌پزن. امروز هم همینطور بود و این مسئله باعث شده بود که صف طولانی‌تر بشه.

بالاخره نوبت ما شد و رفتیم تو. امروز برای فقرا سنگ تمام گذاشته بودن و غذا عبارت بود از استیک با پوره سیب‌زمینی، خوراک گوشت و سبزیجات و اسپاگتی با کوفته به اضافه نوشابه، قهوه و شیرینی برای دسر. اما چشمتون روز بد نبینه؛ همه تهیه شده از گوشت خوک!

نانسی ازبس خورد نمیتونست حرکت کنه! و همونطور با دهن پر، هی سعی می‌کرد منو مجاب کنه که گوشت خوک بسیار هم لذیذه! گفتم بیخود خودتو با این حرفا خسته نکن؛ این بحث بین ما اگه قرار بود به نتیجه برسه طی این شونزده سال رسیده بود! گفت شماها واقعآ آدمای عجیبی هستین، زبون و مغز گوساله و گوسفندو می‌خورین اما گوشت خوک نمی‌خورین! گفتم اینجوری باشه شماها عجیب‌ترین، پای مرغو پاچه و شکمبه و زبونو خون خوکو می‌خورین اما خوردن زبون و مغز گوساله و گوسفندو بد میدونین! (البته آبروداری کردم و نگفتم که گاهی شیطون میره به جلد «بعضیامون» و دنبلان هم میخوریم که مبادا به گوش بهروان هم برسه!!!) بالاخره بازم هردو به این نتیجه رسیدیم که بحث مثل سابق به جایی نخواهد رسید!

بعد از چند ساعت علافی، خسته و گرسنه برگشتم خونه و جای شما خالی، نیمرو با پلو زدم تو رگ! با اینهمه، بهترین سیزده‌بدری بود که این چندساله توی غربت داشتم. از ناکامی امروز در امر خطیر خوردن، به این نتیجه رسیدم که ما اگه شانس داشتیم اسممون «شبلی» نمی‌شد، اونم شبلی دور از خونه!

رویای بهار


خواب دیدم که بهاری آمد
و به هر گوشه باغ
تن آواز قناری کوچید
و غزل رفت به خواب گلسرخ

نقش دلتنگی ابر
فرش پرواز پرستوها بود
که شما را دیدم

رهگذر داد کشید:
«آی، افق نزدیکست»
و کسی با من بود

رهگذر جامه تنهایی خود را می‌کند
و کسی گوشه باغ
دل تنهایی خود را می‌شست
و کسی از ته دل می‌خندید
و کسی خواب شما را می‌دید

راستی، خواب شما را دیدم...