تکیه بر باد!
بعد از اتمام تحصیلم در ایران به کمک زندهیاد دکتر نیکرو که از دوستان دوران تحصیل مرحوم پدرم بود و در آن زمان ریاست مرکز روانپزشکی رازی(امین آباد) را به عهده داشت قرار شد در این مرکز به عنوان روانشناس مشغول کار شوم. به ضرورت حال و هوای جوانی سری پرشور داشتم و فکر میکردم با خدماتم دنیا را از عدل و داد ومهربانی پر خواهم کرد! به همین دلیل اصلآ عین خیالم نبود که برای رفتن به محل کار و بازگشت به خانه هر روز باید فاصله تهران تا شهرری و برعکس را طی کنم. فقط به خدمت کردن فکر میکردم و بس.
