اینکه مادر مادرم، شمسی بیگم- که لعنت خداوند بر او باد!- اهل «بادکوبه» شوروی بود نه تنها چیزی از میزان فیس و بادش کم نکرده بود،‌ بلکه باعث می‌شد همیشه یک سر و گردن خودش را از اطرافیان صاف و ساده و بی‌فیس و باد قوم شوهرش بالاتر بداند! نمی‌دانم چرا اینهمه از چشم‌های آبی بی‌روح و پوست سفید و موهای بورش منزجر بودم اما در کمال تعجب، همین ویژگیهای ظاهری را درمورد مادرم، پروین خانم-که عمرش دراز باد- عاشقانه دوست دارم. می‌گویند که افراد هم قیافه ظاهری را از والدین به ارث میبرند و هم رفتار و کردار را از طریق تربیت و الگوگیری. شباهت ظاهری پروین خانم هم به «آن گور به گور شده» هرچند که یادآور آن فرد به تمام معنا دیوانه و کودک‌آزار است اما آزاردهنده نیست. درمورد شباهت بعضی از خصوصیات رفتاریشان هم... دیگه دیگه!!!

در خیابان موازی با خیابان ما، طبقه اول یکی از آسمانخراش‌ها یک سوپرمارکت کوچک هست که صاحبش  خانمی زحمتکش و اهل شوروی است به اسم یولیا. این خانم هر روز هفته یک نوع سوپ و ساندویچ یا غذا هم برای فروش درست می‌کند که به خاطر قیمت ارزان و طعم خوب غذای خانگی خیلی بین کارمندان شرکت‌ها و ادارات اطراف طرفدار دارد. نکته دیگر اینکه هم چهره ظاهری و هم دستپخت خانم یولیا بی‌نهایت به پروین خانم-که آشپزی را از «آن گور به گور شده» یادگرفته- شباهت دارد؛ درمورد قیافه ظاهری هم همان چشم‌های آبی، پوست سفید، بینی کوچک سربالا و همان اندام ظریف را دارد؛ حتی نوع بستن روسری و پیش‌بندش دقیقآ مثل پروین خانم است. اولین بار که دیدمش سخت از اینهمه شباهت تعجب کرده و در عین حال لذت بردم؛ انگار مادرم را این سر دنیا در حال آشپزی دیده باشم.

به همه شباهتها و دلایل فوق«شکمو بودن» را هم که اضافه کنید نتیجه‌اش این می‌شود که من هم جزو مشتری‌های پروپا قرص مغازه یولیا باشم! خصوصآ سوپ‌ها و سالادهایش را خیلی دوست دارم.

این خانم یولیا به رغم احساسات خوشایندی که در من برمی‌انگیزد و همین مسئله هم باعث می‌شود هربار به طوع و رغبت یک انعام کوچک یک دلاری که در سوپرمارکت‌ها دادنش مرسوم نیست پیش من داشته باشد، متآسفانه مثل اکثر افراد اهل شوروی وابستگی غریبی به قمار کردن دارد. این وابستگی به حدی است که یک دستگاه بازی‌های اینترنتی درست کنار صندوق و روبه‌روی خودش برای استفاده شخصی گذاشته! هربار که یک دلارش را می‌گیرد آن را می‌بوسد و هنوز من از مغازه خارج نشده‌ام که با دست صلیبی روی سینه می‌کشد و می‌گوید «دعا کن ببرم!» و یک دلاری را می‌اندازد توی ماشین و هربار هم می‌بازد! مطلب دیگر اینکه هر دفعه هم یادم می‌رود از او بپرسم اگر ببرد جایزه‌اش چیست؟!

امروز، دوشنبه که می‌دانستم سوپ سبزیجات مورد علاقه‌ام را پخته با وجود اینکه هوا هم سرد بود، به مصداق«سر به فدای شکم» شال و کلاه کردم و رفتم به مغازه‌اش. معمولآ دوشنبه‌ها که اولین روز هفته است و نوبت پختن لازانیای ارزان و سوپ سبزیجات که خیلی پرطرفدار است سرش شلوغ می‌شود و مجال چندانی برای چاق سلامتی ندارد اما بلافاصله بعد از گرفتن انعامش همان اعمال آیینی را انجام می‌دهد و به سرعت سکه یک دلاری را می‌اندازد توی ماشین و به همان سرعت همیشگی هم می‌بازد! امروز هم سرش شلوغ بود و مشتریها برای پرداخت پول صفی جلوی صندوق تشکیل داده بودند. نوبت من شد و پول سوپ را پرداختم و بعد از آرزوی برنده شدن برای او از مغازه رفتم بیرون. هنوز چند متری از مغازه دور نشده بودم که شنیدم صدای زنانه‌ای با هیجان زیاد فریاد می‌زند:«بردم! بردم! خانم ایرانی! بالاخره بردم!» برگشتم و دیدم که یولیا بدون کت و ژاکت آمده توی خیابان و دارد پشت سرم می‌دود که خبر بردش را به من بدهد! بعد از چند قدم به او رسیدم؛ بغلم کرد و در حالیکه از شوق اشک می‌ریخت گفت:«بالاخره با انعامی که دادی دو هفته مسافرت به جامائیکا با هزینه رفت و آمد و اقامت مجانی در هتل بردم!»

با دیدن اشک شوقش من هم بی‌اختیار زدم زیر گریه! بعد یک اسکناس صد دلاری به طرفم دراز کرد و گفت:«می‌دانم زیاد نیست اما به عنوان هدیه از من قبول کن!» که گفتم:«مبارکت باشد؛ ترجیح می‌دهم وقت خرج کردن این صد دلار در جامائیکا به یادم باشی.» و بالاخره به هر ترتیبی بود از او جدا شدم و برگشتم خانه.

سر شب که جای شما خالی داشتم شام می‌خوردم به نظرم آمد این خوشمزه‌ترین سوپی است که در تمام زندگیم خورده‌ام...

دقیقآ نمی‌دانم چرا نوشتن چنین متنی را با اشاره به «آن گور به گور شده» آغاز کردم؟! احتمالآ به این دلیل که لااقل بعضی از شما لعنتی به روحش فرستاده و من را هم مثل یولیا شاد کنید!