یکی می‌مرد ز درد بینوایی...

در حیاط بیمارستان «جنرال» مونتریال فضای سبز کوچکی با فاصله چند متر از ساختمان اصلی بیمارستان برای افرادی که سیگار می‌کشند اختصاص داده شده، با چند نیمکت برای نشستن. دیروز که نیم ساعت وقت اضافه داشتم لیوانی قهوه گرفتم و روی یکی از نیمکت‌ها نشستم تا وقت اضافه را بگذرانم. چند دقیقه بعد خانم مسنی که روی صندلی چرخدار نشسته بود همراه با یک دختر خانم پرستار جوان برای کشیدن سیگار به این محوطه آمد. سه نفر از آقایان نگهبان بیمارستان هم به این جمع کوچک اضافه شدند. آقایان هرسه بسیار خوش لباس بودند و سنشان هم از سی و چند سال تجاوز نمی‌کرد. همانطور که اینجا مرسوم است افراد بدون آنکه شناختی از هم داشته باشند به هر شکلی شده سر صحبت و گفتگو را با دیگران باز می‌کنند، خانم مسن از من پرسید چرا آمدی بیمارستان؟ که برایش توضیح دادم. بعد هم از مشکل خودش گفت که دچار بیماری آلزایمرز است. مدت کوتاهی که برای کانادایی‌ها از مرگ هم سخت‌تر است به سکوت گذشت! آقایان بین خودشان مشغول حرف زدن بودند. خانم پرستار که معلوم بود خیلی از سکوت در رنج است(!) از خانم مسن پرسید شما چند سال دارید و ایشان هم پاسخ داد که 87 سال. بعد هم اضافه کرد که بعد از مرگ شوهر چهارمش الآن سه سال است که تنها مانده و ازدواج نکرده. پرستار پرسید دلت می‌خواهد بازهم ازدواج کنی؟ و زن جواب داد که بله؛ اگر جوان خوش سیمایی پیدا شود چرا که نه؟! پرستار پرسید مثلآ چه سنی؟ زن جواب داد که از نوزده سال به بالا تا چهل سال! و کاملآ هم جدی حرف  می‌زد! در اینجا بود که بازهم به عادت مآلوف خانم‌های کانادایی که سر به سر آقایان می‌گذارند و آقایان هم جرآت جیک زدن ندارند خانم پرستار درحالیکه به سه آقای نگهبان اشاره می‌کرد از خانم مسن پرسید که آیا هیچکدام از این آقایان را نمی‌پسندی؟! و خانم مسن هم سر تا پای آقایان را برانداز کرده و با صدای بلند گفت که نه! هیچکدام به اندازه کافی برای ازدواج با من جوان و خوش تیپ نیستند! که البته اگر کارد میزدی خون آقایان در نمی‌آمد اما حرف خانم مسن را شنیدند و به رسم ادب دم نزدند!

نمی‌دانم به کدام دلیل ناشناخته، بعد از شنیدن این مکالمه بی‌اختیار به مقایسه دلمشغولی‌های مردم خودمان با مسائل مردم اینجا افتادم و اول از همه، تصویر زیر که چند وقت پیش در یک سایت فارسی دیده بودم به ذهنم آمد؛ هرچند که بعید نمی دانم تصویر ساختگی باشد...

پ.ن: مدتی در جمع شما نخواهم بود دوستان.

 

چهل روز گذشت...

«مراسم چهلمین روز درگذشت زنده‌یاد ناصر حجازی روز جمعه مورخ ۱۰ تیر ۱۳۹۰ ساعت ۱۱ صبح بر سر مزار آن مرحوم در قطعه نام‌آوران بهشت زهرا(س) و ساعت ۱۹ همان روز در منزل آن مرحوم برگزار می‌شود؛ لطفآ از هر طریق ممکن به دوستداران و علاقه‌مندان ناصرخان اطلاع دهید.»