«از بخت شکر دارم و از روزگار هم!»
قشر رانندگان تاکسی ایرانی در مونتریال مصداق بارز لاف در غربت و«چیز» در بازار مسگرها هستند! جالب اینجاست که پای صحبت هرکدامشان هم که بنشینی در ایران یا دندانپزشک بودهاند و یا مهندس! نکته دیگر اینکه این«پای صحبت نشستن» چیزی نیست که آدم اختیاری درمورد آن داشته باشد! عمومآ از لحظهای که سوار تاکسیشان میشوی و میفهمند ایرانی هستی سر درد دلشان باز میشود و از جریان مبارزات سیاسیشان گرفته تا دعوای با مادر زن و غیره را در طبق اخلاص میگذارند و به توفیق اجباری شنیدنش مهمانت میکنند!
یک مجموعه کافیشاپ زنجیرهای در اکثر شهرهای کانادا هست به اسم Tim Hortons که انصافآ قهوه و مواد خوراکی خوبی دارد اما از دست این آقایان رانندگان تاکسی آدم در آنجا هم آسایش ندارد! امکان ندارد وارد یکی از شعبههایش بشوی و گروههای چند نفره آقایان را نبینی که با صدای بلند و به زبان فارسی مشغول لاف و گزافهای همیشگیشان نباشند! اصلآ هم توجه ندارند اینجا یک کشور مهاجرپذیر است و به همین دلیل آنها تنها ایرانیهای شهر نیستند! معمولآ کلمات ناخوشایندی بینشان رد و بدل میشود که شخصآ هیچ میلی به شنیدنش ندارم. جالب اینجاست که هر ساعتی از شبانهروز هم که باشد حتمآ این گروه را میبینی که کار و زندگی را ول کردهاند و توی کافشاپ مشغول حرفهای صد تا یک غازند و آنوقت شکوه و شکایت میکنند که بازار کار کساد است!
همین حضور همیشگی و نه چندان خوشایند آقایان رانندگان تاکسی باعث شده بر خلاف علاقهام به Tim Hortons هرچه کمتر به آنجا بروم. چند هفته پیش برای آزمایش قند خون وقت داشتم و باید آزمایش را در دو مرحله انجام می دادم؛ یکبار ناشتا و یکبار هم به فاصله سه ساعت، بعد از تزریق انسولین و خوردن صبحانه. درست مجاور کلینیک یک Tim Hortons هست که مثل اکثر شعبههای دیگر آن شبانهروزی است. آن وقت صبح هیچ جای دیگری در آن اطراف پیدا نمیشد که باز باشد و بتوانم ضمن گذراندن وقت، از سوز گداکش زمستانی هم به آن پناه ببرم مگر همین Tim Hortons. حضور آقایان را نادیده گرفتم و رفتم توی دستشویی انسولینم را تزریق کردم و جای شما خالی صبحانه مفصلی هم سفارش دادم. موقع پرداخت پول متوجه شدم که فراموش کردهام پول نقد همراه ببرم و ناچار از کارت اعتباری که داشتم برای پرداخت فیش صبحانه استفاده کردم. آقای صندوقدار گفت چقدر خوب که از این کارت اعتباری بخصوص استفاده میکنید چون شانس برنده شدن یک سال قهوه مجانی دارید. در دل گفتم خدا بابایت را بیامرزد؛ گیریم که برنده هم بشوم؛ آیا میتوانم با این رژیم مزخرف محدودیت مایعات هرقدر دلم خواست قهوه بخورم؟ از آن گذشته، مگر این هموطنان محترم راننده تاکسی رغبتی هم برای آمدن به اینجا باقی میگذارند؟!
خلاصه به هر ترتیبی بود ساعتهای کشدار و بیرحم همجواری با آقایان محترم سپری شد و رفتم به کلینیک و بعد از انجام آزمایشها برگشتم به خانه و روال عادی زندگی. چند روز بعد فردی تلفن کرد و خبر داد که یک سال قهوه مجانی برنده شدهام و تا سه روز دیگر از طریق پست کارت قهوه رایگان را دریافت خواهم کرد تا با ارائه آن بتوانم هرقدر دلم خواست قهوه مجانی بخورم!
خوب میدانستم که شخصآ از قبل عطای خوردن قهوه مجانی را به لقای دیدار دندانپزشکان و مهندسین مبارز سیاسی سابق و رانندگان تاکسی امروز بخشیدهام! اما شب که دخترم گیسو از مدرسه برگشت جریان را برایش گفتم و دیدم که بلافاصله گوشی تلفن را برداشته و دارد ضمن تعریف این موفقیت بزرگ(!) همه دوستانش را به صرف قهوه مجانی دعوت میکند! گفتم یک کارت که بیشتر نداریم؛ چطور اینهمه آدم را میخواهی همزمان با یک کارت دعوت کنی؟! گفت خب تکتک میرویم جلوی صندوق و شیرینی میخریم و پولش را میدهیم و نفری یک قهوه مجانی هم میگیریم! گفتم عجب؛ بروید و هرکدام ده دوازده دلار خرج کنید که یک قهوه یک دلاری مجانی بخورید؟! که دیدم اصلآ از این حرف خوشش نیامد! الغرض، از روزی که کارت قهوه به دستم رسیده گیسو و دوستانش مشتریان دائمی Tim Hortons نزدیک دانشکدهشان شدهاند و من هم گوش شنوای شکوههای شبهایش که رانندگان تاکسی چقدر مزاحم آرامششان هستند! مطمئنم که در این میان صاحبان یهودی کافیشاپ از همه ما راضیترند!
این مطلب را نوشتم که به روش گیسو از شما دوستان دعوت کنم اگر مایل هستید، ضمن هموار کردن دردسرهای گرفتن ویزا و هزینههای سرسامآور سفر بر خود، تشریف بیاورید یک قهوه یک دلاری مجانی در خدمت باشیم!
دیشب گیس پرسید مامان،«مرتیکه چلغوز» یعنی چی؟! قبل از جواب دادن پرسیدم مگه بازم Tim Hortons رفته بودی؟!