شلهزرد پر ماجرا
چند هفته پیش خواب عزیز از دست رفتهای را دیدم که به خانهام آمده و میگوید آمدهام سهم شلهزردم را ببرم. صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم به یاد آن عزیز کمی شلهزرد بپزم. رفتم به آشپزخانه و دیدم که همه مواد لازم بجز خلال بادام و پسته را دارم که آنهم به برکت وجود فروشگاه نور طی چند دقیقه فراهم شد.
شلهزرد را پختم و چون اینجا بوی مسلمانی نمیآید فقط یک کاسه فرستادم برای حاجی آقا نعیم، صاحب فروشگاه نور که فاتحهای بخواند و یک کاسه دیگر هم دادم به دیوانه بیخانمانی که سرقفلی چهارراهمان است! ظاهرآ شلهزرد حسابی مقبول طبعش واقع شده چون از آن روز به بعد هر بار که مرا میبیند میپرسد«دسر زرد» نمیپزی؟ که جواب میدهم هروقت پختم برایت میآورم.
عصر همان روز یکی از آشناها به خانه آمد و با شلهزرد از او پذیرایی کردم. در مدتی که مشغول خوردن بود پرندهام«دودو امامی» به اتاق پذیرایی آمد و در کمال حیرت، دیدم با چه ولعی از کاسه مهمانمان مشغول خوردن شلهزرد شده! تعجبم از اینجا بود که برخلاف سایر پرندهها، اصلآ از خوراکیهای شیرین خوشش نمیآید و بیشتر طرفدار شوری و ترشی است اما نمیدانم چطور آنروز با اشتها شلهزرد میخورد. مهمانمان هم که از دیدن این صحنه به وجد آمده بود مخالفتی نمیکرد و دودو امامی هم تصمیم گرفته بود تا سر دارد سر بشکند! چند بار از لبه کاسه پراندمش اما هربار برگشت و دوباره مشغول خوردن شد. به مهمان محترم گفتم که بهتر است بیش از این دودو را در شلهزردش شریک نکند اما توجهی نکرد. اینطور که خودش میگفت پسرم چیزی معادل دو قاشق غذاخوری شلهزرد خورده بود که برای پرندهای به جثه او مقدار قابل توجهی است.
چند ساعتی گذشت و من بعد از رفتن مهمانمان به روال عادی کارهایم برگشتم. دودو را ساعت ده و نیم شب خواباندم و حدود ساعت یازده ونیم بود که دیدم سروصدای زیادی از اتاقش به گوش میرسد. بعد از روشن کردن چراغ، ملحفههایش را کنار زدم و از ترس برجایم میخکوب شدم. دیدم طاقباز افتاده کف اتاق و تشنج بدی دارد. از دهانش هم استفراغ و کف میآمد. چنان جیغی کشیدم که دخترم گیسو دواندوان آمد و از ماجرا باخبر شد. طبق معمول دست و پایم را حسابی گم کرده بودم و نمیدانستم چکار باید بکنم که گیسو به دادم رسید. بلافاصله تلفن کرد به اطلاعات تلفن شهر و آدرس تنها بیمارستان شبانهروزی حیوانات را گرفت. بعد هم زنگ زد و یک تاکسی خبر کرد. اطراف اتاق دودو را خوب پوشاندیم و رفتیم پایین منتظر تاکسی شدیم.
بیمارستان لعنتی چیزی حدود سه ربع ساعت با ما فاصله داشت و از بخت بیراه، یک راننده بیتجربه و خنگ هم نصیبمان شده بود که نه تنها آدرس را نمی شناخت، بلکه بلد نبود از دستگاه *GPS ماشینش استفاده کند. هیچ هم به حرف گیسو و من توجهی نمیکرد و همچنان ما را با خودش دور شهر میچرخاند. چیزی حدود نیم ساعت به همین منوال گذشت تا بالاخره گیسو توانست با دستکاری کردن GPS طرز کار دستگاه و آدرس دقیق را پیدا کند. دودو هم در تمام این مدت ناآرام بود و من از نگرانی رو به مرگ.
بالاخره به بیمارستان رسیدیم. فرم اطلاعات اولیه را پر کردم و چند دقیقه بعد به مطب دکتر راهنمایی شدیم. ملحفهها را برداشتم و در کمال تعجب دیدم دودو خان که تا چند دقیقه پیش همه جوره از او قطع امید کرده بودیم دارد شاد و سرحال دانه میخورد و خبری از تشنج و استفراغ نیست! دکتر در اتاقش را با احتیاط باز کرد اما در چشم بر هم زدنی، دودوی نادان فرار کرد و شروع کرد دور تا دور مطب پریدن! با گیسو و دکتر هرچه کردیم نتوانستیم بگیریمش؛ اوضاع خندهداری بود! بالاخره فکر بکری به ذهن گیسو رسیدِ؛ دست کرد و یکی از اسباببازیهایش را از توی اتاق درآورد. دودو هم به محض دیدن اسباببازیش در دست گیسو، با همان اعتراض همیشگی به لمس مایملکش توسط دیگری، جیغ و دادکنان از حوالی سقف آمد پایین تا به اسباببازیش نزدیک باشد! این مالشناسی و خست اینبار اثر مثبت داشت و دکتر توانست او را بگیرد و معاینه کند. نتیجه معاینه این بود که حالش کاملآ خوب است و دکتر آن عوارض را با خنده «شوک شکر» نامگذاری کرد!
بدنبال چند توصیه پزشکی از اتاق معاینه خارج شدیم و برای پرداخت قبض هزینه رفتیم به صندوق بیمارستان. فیش بلندبالایی به دستم دادند به مبلغ چهارصدوده دلار! شنیده بودم که خدمات دامپزشکی در مونتریال خیلی گران است اما فکرش را هم نمیکردم اینقدر گران باشد. پول راپرداختم و دوباره تاکسی گرفتیم و برگشتیم به خانه.
مجموعه هزینه بیمارستان به اضافه کرایه تاکسی معادل پانصدودوازده دلار شد. باتوجه به اینکه دودو امامی را هشتاد دلار خریدهایم، گیسو میگوید با این پول میتوانستیم ۴/۶ عدد دودوی جدید بخریم! و من فکر میکنم اگر همه این مبلغ را صرف پختن شلهزرد کرده بودم میشد یک لشکر را با آن اطعام کرد!

*مخفف Global Positioning System و به معنای سیستم مکان یابی جهانی


