تطهیر
بر غبار اندوه شیشه دلش نوشته بود:
«لطفآ مرا بشویید!»
پ. ن:«بعضیها» اول درب خانه را به روی آدم میبندند و بعد هم روی دیوارها سیم خاردار میکشند!
بر غبار اندوه شیشه دلش نوشته بود:
«لطفآ مرا بشویید!»
پ. ن:«بعضیها» اول درب خانه را به روی آدم میبندند و بعد هم روی دیوارها سیم خاردار میکشند!
Courage is not the absence of fear, but the capacity for action despite our fears


پ.ن: صفحه نظرات این پست فعال نیست؛ لطفآ از پرسش یا نوشتن پیام در ارتباط با پست حاضر خودداری فرمایید
تعطیلات تابستانی دانشگاهها برای خانواده کوچک سه نفره ما اگر دخترم گیسو به ایران نرود همیشه مصادف است با شرکت او در یک سری کلاسهای فوق برنامه. اینکه میگویم«برای خانواده» از این جهت است که کلاسهای مذکور فقط به شخص گیسو محدود نمیشود بلکه به مصداق توفیق اجباری، دامنه تآثیراتش از او فراتر رفته و من و پرندهمان دودو را هم در بر میگیرد! مثلآ چند سال پیش در یک کلاس آشپزی ایتالیایی ثبت نام کرده بود و بنده هم شده بودم موش آزمایشگاهی! به این معنی که هر غذایی را سر کلاس یاد میگرفت در خانه میپخت و تا مدتها بعد از اتمام کلاس هم کار ما شده بود خوردن پاستا و لازانیا و پیتزا و غیره! و یا اینکه شرکت در کلاسهای زبان ژاپنی باعث شده بود که دودو هم چند کلمهای ژاپنی یاد بگیرد! امسال هم در یک کلاس زبان اسپانیولی ثبت نام کرده و به همین مناسبت جای شما خالی، امشب شام مرا به یک رستوران مکزیکی دعوت کرده که هم برد تیم محبوبش «رئال مادرید» را جشن بگیریم و هم با غذاهای این قوم آشنا شود. علت اصلی ثبت نام در کلاس اسپانیولی این است که به عنوان یک طرفدار پر و پا قرص تیم فوتبال«رئال مادرید»(قابل توجه بهروان!) قصد دارد سال آینده برای تماشای مسابقات فوتبال باشگاههای اسپانیا به این کشور برود بنابراین معتقد است که باید با زبان و فرهنگ این کشور تا حدودی آشنایی داشته باشد.
کلاس دیگری که چند تابستان گذشته در آن شرکت کرد «فنون دفاع شخصی» بود. که البته از همان ابتدا سنگهایم را با او وا کندم که به هیچ عنوان دلم نمیخواهد تمریناتش را مثل آموختههای کلاس آشپزی و زبان در خانه و روی من و دودو انجام دهد! با وجود تمام شدن کلاسها، هنوز گاهی از اتاقش صدای تمرینات توآم با جیغ و دادهایی که من چیزی از آن سر در نمیآورم به گوش میرسد!
تا چند روز پیش ظاهر قضیه حکایت از این داشت که این بار کلاسهای دفاع شخصی فقط به خود گیسو محدود شده و من از تآثیرات آن در امان ماندهام اما زهی خیال باطل! چهارشنبه هفته قبل باران نسبتآ ملایمی میبارید و آسمان ابری و تیره بود؛ درست همان هوای مورد علاقهام که اگر گرفتار نباشم حتمآ برای قدم زدن بیرون خواهم رفت. لباس پوشیدم و آرام آرام تا چند خیابان بالاتر قدم زدم. خوب که خسته شدم برگشتم طرف خانه. در کمال تعجب رابرت، دیوانه بیآزار سر چهارراه را که دوستان قدیمیتر این صفحه تا حدودی درباره او میدانند از دور دیدم که با دختر جوانی در حال زد و خورد است! تمام حواسم رفته بود پیش رابرت و توجه چندانی به حریفش نکردم. معمولآ خیلی به ندرت پیش میآید که چنین صحنههای زد و خورد را در خیابانهای اینجا بشود دید. جلوتر که رسیدم بر جایم میخکوب شدم! دختر جوانی که با رابرت مشغول کتککاری بود کسی نبود جز گیسو خانم خودمان! بعد از چند لحظه، به خودم آمدم و دویدم جلو که جدایشان کنم. گیسو که متوجه من شده بود اول از همه دسته کیف لپتاپش را همزمان با حمله دیگری که به حریف میکرد از روی شانهاش برداشت و آن را به دستم داد؛ دیدم روی کیف رد خاکی کف یک لنگه کفش هست و معلوم بود کسی با لگد به آن کوبیده. در همین گیر و دار یک لگد رابرت به ساق پای چپم خورد و یک ضربه دست گیسو به گردنم که هردو آه از نهادم برآورد! حالا هرچه میکنم نمیتوانم این دو جنگجوی خشمگین را از هم جدا کنم! فقط باید بودید و این صحنه را میدیدید! گیسو هر تکنیکی را که در کلاسهای دفاع شخصی یاد گرفته بود روی رابرت بینوا پیاده میکرد و رابرت هم هرچند بدون تکنیکی خاص، مشت و لگد بود که پرت میکرد به طرف گیسو و بنده هم این وسط از ضرباتشان بینصیب نمیماندم! آخر با دخالت چند آقای رهگذر توانستیم جدایشان کنیم و من دستم را انداختم دور شانه گیسو و به طرف خانه هدایتش کردم که دیدم نمیآید. دو پایش را توی یک کفش کرده بود که باید پلیس خبر کنم! زبان سیمرغ را به گوشش خواندم؛ راضی نشد که نشد! رابرت هم دورتر ایستاده بود و هی بازوی دست راستش را حوالهمان میکرد و فحش و فضیحت میداد! در همین اوضاع و احوال دخترم زنگ زد به ۹۱۱ و پلیس خبر کرد. طی ده دقیقهای که رسیدن پلیسها طول کشید هردوشان چند بار دیگر به طرف هم هجوم بردند که نگذاشتیم دوباره دست به یقه شوند.
مبهوت و متعجب مانده بودم که چه چیزی گیسوی آرام و رقیقالقلب و اهل منطق را اینطور آشفته کرده که برخلاف معتقدات همیشگیش در نکوهش وحشیگری و دعوا و برخورد فیزیکی، اینجور بیمحابا به یک انسان دیگر آنهم یک مجنون حمله میکند؟!
تا رسیدن پلیسها تند و تند و با عصبانیت برایم تعریف کرد که داستان چه بوده. از قرار گیسو داشته از عرض خیابان رد میشده که رابرت از پشت سر او را دیده و شناخته و طبق عادت همیشگی که افراد را بلند بلند صدا میکند تا از آنها پول بگیرد داد زده: «دختر! دختر! پول بده!» مرا هم که میبیند همیشه از دور داد میزند: «خانم! خانم! پول بده!» ظاهرآ گیسو خانم به پر قبایش بر خورده که چرا او را «دختر» صدا کرده! محل نگذاشته و راهش را ادامه داده اما رابرت بلندتر صدا کرده و خودش را به او رسانده؛ گیسو هم قدمهایش را تندتر کرده که باعث شده رابرت دسته کیف لپ تاپش را بکشد! گیسو سعی کرده دسته کیف را از دست او بیرون بیاورد و در این کش و واکش رابرت به او فحش داده؛ ایشان هم جواب داده که برو گمشو دیوونه آشغال! رابرت هم یک لگد حواله لپتاپ گیسو (که مثل ناموسش از آن مواظبت میکند!) کرده و همین باعث شده که گیسو مثل یک ماده ببر زخمی به او حمله کند و بنده خدا را تا میخورد کتک بزند!
هرچه دلیل آوردم که این بدبخت فلکزده دیوانه است و تو روانشناسی خواندهای؛ باید صبورتر باشی و او را به چشم یک بیمار ببینی به خرجش نرفت که نرفت و مدام تکرار میکرد: «لپتاپ من؟! به لپتاپ من لگد میزنه حیوون؟!» گفتم آدم که ضعیفکش نمیشه دخترم. که نفهمید چه میگویم و گفت من که نکشتمش؛ فقط زدمش!
ضمنآ ناگفته نماند از آنجا که یکبار رابرت به من گفته بود چه دختر قشنگی داری و من هم این حرف را به گیسو گفته بودم کلآ چشم دیدن رابرت را ندارد و همیشه به من میگوید چرا به این پرروی بیتربیت پول میدی؟! من هم سر به سرش میگذارم و میگویم چون قراره دامادم بشه! و جیغش میرود به هوا! هروقت هم که هر چیز نذری میپزم و میگویم برای رابرت هم ببر با اکراه پشت چشمی نازک میکند و میگوید مال اونو خودت ببر!
دردسرتان ندهم؛ ایستادیم توی پیادهرو تا اینکه پلیسها آمدند و سین جیم کردند. گیسو داستان را برایشان تعریف کرد و آنها رفتند به طرف رابرت که با او هم صحبت کنند و در این لحظه او حرکتی کرد که بیش از پیش دلم به حالش سوخت؛ دوید و آمد پشت سر من و در حالیکه هر دو بازویم را گرفته بود خودش را مثل بچهای که ترسیده باشد پشتم پنهان کرد! به هر ترتیبی بود او را از من جدا کردند و شروع کردند به سوال و جواب که نتوانست یک کلمه هم حرف حساب بزند! فقط به من التماس میکرد که نگذارم ببرندش. انقدر این منظره غصهآور بود که دل گیسو را هم به رحم آورد اما باز هم نمیخواست خودش را از تک و تا بیندازد و به پلیسها تآکید کرد که از او شکایت دارد. خلاصه آنها هم گزارشی نوشتند و یک برگه احضاریه دادگاه برای تاریخ هجدهم ژوئن دادند به دست رابرت و به گیسو هم گفتند که بعدآ نامهای برای شرکت در دادگاه برایش خواهند فرستاد. از پلیسها تشکر کردیم و بعد از اتمام حجت با رابرت، رفتند به طرف ماشینشان که سوار شوند و بروند؛ در همین موقع رابرت باز خودش را به ما رساند و با نگاهی سرشار از قدرشناسی به عنوان تشکر از اینکه نگذاشتم ببرندش به من گفت:«تو خانم مهربان و خوبی هستی اما دخترت خیلی مادرفلان است»!