در جهنم!
در محله ما یک سوپرمارکت کوچک هست به اسم«نور» که صاحبش حاجی آقایی است از شیعیان عراق. وجود این فروشگاه کوچک در مرکز شهر مونتریال برای مسلمانهای ساکن این ناحیه غنیمتی است چون تنها فروشگاهی است که در این اطراف گوشت ذبح حلال میفروشد و به علاوه، بسیاری از محصولات ایران، هندوستان و کشورهای عربی هم در آن یافت میشود. مثلآ اجناسی ازقبیل انواع سبزیهای خشک، رب انار، اکثر فرآوردههای یکویک و غیره که چون در داخل تولید نمیشوند و مشتریانشان هم نسبت به کل جامعه در اقلیت هستند معمولآ در همه فروشگاهها به راحتی در دسترس نیستند و برای خریدشان فقط فروشگاه نور را در این حوالی داریم.
صاحب فروشگاه، حاجی آقا نعیم از مسلمانهای معتقد و متعهدی است که به ادای تکالیف و شعائر مذهبی سخت پایبند است. به عنوان مثال، در ایام عاشورا و تاسوعا تنها مغازهای که در این اطراف تعطیل است همین فروشگاه نور است و همچنین روز عید فطر هر سال هم حاجی آقا مغازه را برای اقامه نماز عید در مسجد موقتآ تعطیل میکند. حسن دیگر فروشگاه حاجی آقا نعیم اطلاعرسانی درمورد مراسم مذهبی اهل تشیع و همچنین توزیع رایگان نشریههای اقلیتهای ملی ازقبیل ایرانی و عرب و غیره است. بعلاوه، هر سال چند روز قبل از شروع ماه مبارک رمضان، تعدادی فلایر تحت عنوان«امساکیه» که مشتمل بر اوقات شرعی ماه مبارک به وقت محلی است تهیه کرده و در اختیار مشتریها میگذارد. از اولین سالی که به این گوشه دنیا پرتاب شدم تا الآن که هفده سال از مهاجرتم میگذرد مشتری این مغازه هستم. نکته دیگر اینکه همسر دختر حاجی آقا نعیم فردی است ایرانی که با خانوادهاش در تهران زندگی میکند و به همین دلیل حاجی آقا کمی هم فارسی میداند و عمومآ با مشتریان ایرانی فارسی صحبت میکند.
به گفته صاحبان این قبیل فروشگاههای کوچک، بخش اعظم درآمد آنها از طریق فروش نوشیدنیهای الکلی تآمین میشود. علیرغم این واقعیت که از نظر سوددهی بسیار تعیین کننده است، فروشگاه نور تنها فروشگاهی است که در این منطقه شهر هیچگونه مشروب الکلی نمیفروشد که البته با توجه به معتقدات صاحب مغازه، این کار چندان هم دور از ذهن نیست.
در یکی از روزهای ماه مبارک طبق عادت برای خرید به فروشگاه نور رفتم. مشغول خرید بودم که در باز شد و دو جوان کانادایی که از فرط مستی روی پاهاشان بند نبودند وارد مغازه شدند. یکراست رفتند سراغ یخچالهای نوشیدنی و بعد از کمی برانداز کردن مغازه از حاجی آقا پرسیدند جای شرابها کجاست؟ حاجی آقا بدون اینکه سرش را بلند کند به انگلیسی پاسخ داد که ما شراب نمیفروشیم. یکیشان گفت یعنی چه؟! و با دیگری مشغول لودگی و خندههای بیدلیل شدند. اولی پرسید پس شما اگر بخواهید مشروب بخورید باید بروید از جای دیگری بخرید؟! آها، حتمآ انقدر پولدار هستید که مشروبتان را در بار بخورید و مثل ما دانشجوهای بیچاره بعد از خوردن پنج شش گیلاس در بار پولتان ته نمیکشد که مجبور باشید بقیه شب را کنج خانه و با مشروبی که از مغازه خریدهاید بگذرانید! حاجی آقا جوابی نداد اما دو جوان از این مسئله سوژهای پیدا کرده بودند برای مکالمات بیسروته مستانه بین خودشان و البته خطاب به صاحب مغازه. معلوم بود که ساکن این محله نیستند چون افرادی که در یک منطقه زندگی میکنند کم و بیش با مغازهها و اجناسی که در آنها فروخته میشود آشنا هستند. دیگری گفت اگر مشروب نفروشد که نمیتواند آنقدرها پولدار باشد که به بار برود! و از حاجی آقا پرسید پس جواب دوست دخترت را چه میدهی؟! حاجی آقا همچنان سکوت کرده بود. خوب میدانستم که روزه دارد و میل و رغبتی برای گفتگو آنهم درمورد مشروب با این دو آدم مست ندارد. جوان خطاب به صاحب مغازه گفت که میشود راز موفقیتت را به من هم بگویی؟! و به حرفها و خندههای بیمعنی بین خودشان ادامه دادند.
خریدم تمام شده بود و آمدم جلوی صندوق که حساب کنم و بروم. جوانها تازه متوجه من شدند. یکیشان پرسید خانم، به نظر تو عجیب نیست که این آقا مشروب نمیفروشد؟! گفتم معذرت میخواهم، عجله دارم و فرصت برای صحبت کردن ندارم. حال عادی نداشت و بیتوجه به آنچه گفته بودم، ادامه داد که نکند اینجا بهشت است و شماها عیسی مسیح و مریم مقدس هستید؟! و با تمسخر صلیبی خیالی روی سینهاش کشید! محل نگذاشتم و جوابی ندادم. حاجی آقا هم مشغول حساب کردن خریدهایم بود. جوانک دوباره حرفش را دنبال گرفت که نزدیکترین مغازه معقول(!) که مشروب هم بفروشد این دور و بر کجاست؟! میدانستم اما گفتم نمیدانم! رو کرد به حاجی آقا و گفت پس کجا شراب میفروشند؟ و حاجی آقا که دیگر کفرش درآمده بود و انگار از فرط عصبانیت زمان و مکان و زبان جاری را از یاد برده بود در جوابش به عربی غلیظ گفت: فی الجـّحــــــــــــــــــیم*!
*در جهنم