ترنج اندوه
چقدر دلم میخواست میتوانستم هنوز مثل سابق دوستت داشته باشم؛ مثل دوران «ترنج»و «شیرین شیرینم» که این هردو را عاشقم. اما در پیچ و خم روزگار«آخ»ات در آمد و گریه من هم... و اینگونه بود که مثل چکه اشکی از چشمم افتادی... چوب زمانه و آستین تو!
گفتا تو از کجائی کاشفته مینمائیگفتم منم غریبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی
گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی
گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشتهئی هوائی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدائی
- غزل از خواجوی کرمانی
_ لینک مرتبط