به یاد منصور...

سومین خزان عمر کوتاهت را به اشک مینشینیم گنجشکک اشیمشی...
گیسو- عمهمهرک
گنجشکک اشی مشی
حسرت همیشگی- روز مبادا
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه...*
ديماه سال پنجاه و هفت مادرش را که پا به ماه بود فرستادند شمال تا يک وقت زايمان با ساعات حکومت نظامی مقارن نشود. بالاخره بيست و هفتم همان ماه به دنيا آمد. به شوخی ميگفتيم آمده تا دولت جديد را تشکيل بدهد! قرار شد به ياد پدرم اسمش را «منصور» بگذارند. مادرش دلش ميخواست بچهاش را به يک اسم امروزیتر صدا کند. من هم که آنموقع شانزده سال بيشتر نداشتم و همانطور که مرسوم بود، پهن هم بارم نميکردند چه برسد به اينکه نظرم را درمورد اسم بچه بپرسند! دستور از «بالا» رسيده بود و کاری هم نميشد کرد! اسمش شد «منصور».
بعد از شانزده سال اولين بچهای بود که در خانه بدنيا آمده بود. نوه اول هم بود آنهم نوه اول پسری. دستنبوی خانهامان شده بود. مادرم تا صبح پيش خودش ميخواباندش و شبی چند بار بيدار ميشد تا به او برسد. زبان که باز کرد مادربزرگش را که اسمش پروين است «پَپیو» صدا کرد و اين اسم ماندگار شد. عمه بزرگش را هم صدا ميکرد «عمه نونو». به معنی واقعی کلمه بازیگوش بود. از ديوار راست بالا ميرفت. پدرش که خانه نبود خط هيچکس را نميخواند مگر مادرم. مادرم برایش یک لحاف کوچک چهل تکه دوخته بود که زمستان و تابستان حتمآ باید وقت خواب رویش می انداخت و اگر لحافش نبود بهانه میگرفت و گریه میکرد! مادربزرگ لحافش را هنوز نگه داشته... امکان نداشت عمه از در وارد شود و برايش خوراکی نياورد. تا صدای زنگ را ميشنيد و ميفهميد که عمهاش آمده ميدويد طرف در و ميگفت: «عمه، بده دستم!» يعنی خوراکی بده! عمه نونويش را به خوراکی ميشناخت و عمه مهرکش را به ددر! از همان دو سه سالگی با خودم ميبردمش به کافه نادری. به هوای کبوترها و کافهگلاسهاش ميآمد. پاتوق ديگرمان کافه تريای «پوريا» روبروی سينما شهر فرنگ بود. کرم کارامل پوريا را دوست داشت. دوتا پاتوق ديگر هم داشتيم: رستوران «هانی» برای ناهار و رستوران «شبستان» برای شام. از خيابان وليعصر دوتائی ميکوبيديم ميرفتيم فلکه دوم تهرانپارس که شام بخوريم! همه کارکنان جاهايی که ميرفتيم ديگر ميشناختندش و عجيب اينکه بچهای که در خانه آنقدر بازيگوش بود بيرون چنان رفتار با متانتی داشت که آدم تصورش را هم نميتوانست بکند. برای کوتاه کردن موهايش ميبردمش آرايشگاه «کینگز» در خيابان کريمخان. خلاصه همه از همان بچگی در جيبش «نخودچی کشمش» ميريختیم و رفته رفته که بزرگتر ميشد، ماهيت اين نخودچی کشمش هم تغییر میکرد! هر کدام هم برای خالی نبودن عریضه دیگری را سرزنش میکردیم: مادرم خواهرم را، خواهرم مرا و من هردوتاشان را اما هرسه در خفا کاری را که دلمان میخواست میکردیم! خب منصور بودِ؛ پسر یکی یکدانه و تنها یادگار برادرم...
تمام فيلمها و تئاترهای کودکان را با هم ميرفتيم. يادم ميايد آخرين تئاتری که با هم ديديم «علاءالدين و چراغ جادو» به کارگردانی و بازی «عليرضا خمسه» بود. صورتش را بخوبی بياد ميآورم که با دهان باز مبهوت نورپردازيهای زيبای نمايش شده بود و چشم از صحنه برنمیداشت. چهار پنجسال آخری را که ايران بودم اکثرآ آخر هفتهها به خانهام ميآمد تا با هم عربی و انگليسی کار کنيم. هربار پای تلفن میپرسيدم: غذا چی برات بپزم؟ انگار که سوال احمقانهای کرده باشم میگفت: ماکارونی دیگه عمه! خلاصه اینکه به مصداق«حکم بچه از حکم شاه بالاتر است» دیکتاتور کوچک و دوست داشتنی خانهامان بود.
سه سالگیش مقارن شد با حاملگی عمه نونو. همه نگران بودیم که با تولد بچه خواهرم رفتارش چه تغییراتی خواهد کرد. هرکس به سهم خودش سعی میکرد برای موقعیت تازه آمادهاش کند. نمیخواستیم با شوک «خلع ید» مواجه شود! تا اینکه بالاخره زمان موعود فرا رسید و «خاتون» بدنیا آمد. یک قطار برقی اسباب بازی خریدند که بگویند خاتون برایش آورده! با مادرش آمد دیدن عمه و دخترش. یک ژیله سبز یشمی پوشیده بود با بلوز چهارخانه سبز و سفید و شلوار خاکستری. کفشهای مشکی ورنی و نوک تیزش را هم که تازه مد شده بود و خودم برایش خریده بودم به پا داشت. با آن لباس و سر و وضع انگار که یک مرد کوچک باشد! کادوئی را هم که برای خاتون آورده بود زده بود زیر بغلش. یکراست رفت طرف تخت خواهرم. بچه بغل مادرش بود. خواهرم گفت: سلام منصور جان؛ بیا دختر عمهاتو ببین چه کوچیکه! رفت جلو و چند ثانیه به نوزاد خیره شد و کاملآ غیرمترقبه، با دستهای کوچکش دوبامبی کوبید توی سر خاتون! انگار تمام حسادت و خشمش را خالی کرده باشد و بعد خونسرد و آرام رفت دنبال بازی!
سالها گذشت و من از ایران مهاجرت کردم. دو سال پیش که برگشتم دیدم مرد جوانی شده و قدّم به شانهاش هم نميرسد. درست مثل پدرش بذلهگو و خوشلباس بود و عاشق ماشین. ماشينش را مثل يک بچه تر و خشک ميکرد. یک روز کولرش را عوض ميکرد، روز بعد پخش صوت جديد برايش ميخريد، فردا خوشبو کننده تازهای برایش پیدا میکرد و الحق که چقدر قشنگ میراند. در جشن نامزدیش با «غزال»، دختری که هفت سال دوست داشت شرکت کردم و بزرگترین سبد گلی را که میشد برایشان خریدم. سه ماه و نیم ایران ماندم و وقتی میخواستم برگردم ساعت پروازم ده و نیم شب بود. هرچه گفتم نمیخواهد به فرودگاه بیایی گوش نکرد و با نامزدش آمد. در فرودگاه به عادت مآلوف، آخرین «نخودچی کشمش» را توی جیبش ریختم... اما برای جشن عروسیش که خرداد ماه سال گذشته بود نتوانستم به ایران بروم. بعد از ازدواج برای ادای نذر با همسرش به پابوس امام رضا(ع) رفتند و به عنوان سوغات، برایم یک بسته نبات و زعفران متبرک فرستادند. ماه قبل که تلفنی صحبت کردیم چندان سرحال نبود. چند روز بعد دوباره تماس گرفت و برایم آخرین پیامش را گذاشت...
منصورک ما شب چهارشنبه نهم آبان در سن بیست و هشت سالگی و مثل پدرش، به عارضه قلبی از پیشمان رفت و دلهامان را تا ابد شکست. سر مزار مادربزرگ سرش را به سینه گرفت و اینبار برای همیشه خواباندش...
خدایا! دیگر کسی «عمه» صدایم نخواهد کرد. خدایا! مرگ حق است اما... داشتیم؟! آخر... دمت گرم خدایا...
*این متن در آبانماه ۸۶ نوشته شده